۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

چکه چهل و دوم (حجم)

اول که شدی دوم شدن به چشمت نمی آید. عاشق که شدی احساس های دیگه به چشمت نمی آید. این حجم عشقه که مهمه نه معشوق و نه عاشق. بنابرین وقتی به یه حجم خاص از عشق رسیدی دیگه حجم کمتری راضیت نمی کنه. عاشق که شدی محکومی به دویدن به دنبال عشق. نه الزاما به دنبال معشوق بلکه به دنبال عشق. و دویدن به دنبال عشق هم بی فایده است. چون با دویدن نمی رسی . ممکنه زندگی معمولی بکنی ولی تا تنها شی دلت پر می کشه به سمت عشق. و هر چی هم توی این دل لعنتی بریزی پرش نمی کنه جز عشق. این که واژه عشق یک واژه دستمالی شده است غم انگیزه. ازونجا که عشق یه حالت عمیقا درونیه هر واژه دیگه ای هم که جاش بذاری همین بلا سرش میاد. عشق آدم ها و واژه ها رو با هم از کار میندازه و در عین حال باعث زایش کلمه ها میشه. عشق از کسی دریغ نشده و در عین حال هیچ کس به اندازه کافی ازش نداره.. اینا رو چرا میگم؟ نمی دونم

۱۳۹۰ آذر ۲۴, پنجشنبه

چکه چهل و یکم ( باران)

باران بارید. مرد چترش را باز کرد. باران اصرار کرد مرد چترش را نبست. مرد از سرمای خیس شدن می ترسید. باد به کمک باران آمد و چتر مرد را دزدید. مرد خیس شد دیوانه شد محو باران شد. باران رفت مرد نتوانست برود. افتاب شد . مرد خیس ماند،هرگز خشک نشد. مرد دیوانه وار می لرزید. به او خندیدند. دلشان برایش سوخت. به خانه اش بردند. برایش هزار چتر خریدند. مرد خشک نشد. مرد خیس بود و می لرزید. در اتاق بدون پنجره ای که رنگ باران را نمی دید، مرد باران شده بود. برای باران و باد شوخی بود برای مرد زندگی . همه لرزیدن های عالم ازینجا شروع می شوند. زندگی مردی که خشک نمی شود و آه کشیدن بلد نیست، خیلی کوتاه است

۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

چکه چهلم (پر)

گم می کنم معنای کلمات را . مرز دل و عقل و عشق و خوب و بد برایم محو می شود. تبدیل می شوم به خواستن . یک خواستن شفاف با چاشنی دلهره و بی دفاعی . نه یک خواستن گستاخانه و تیز . یک خواستن نرم مثل پرواز یک پر . می ترسم از فرو افتادن پر . ولی نه آنقدر که از پروازش لذت می برم . و حاصل این معادله محو شدن من است در پرواز در بی دفاعی . نه گناهم را می پذیرم نه بی گناهیم را. دلم می خواهد یک سیم باشم به دست یک نوازنده ماهر که بنوازد و من بلرزم و بخوانم بی اختیار . بدون ملاحظه بدون پاسخ گوئی . بی هراس از بریدن و ناکوک بودن . دلم می خواهد بروم و یاد بگیرم فریادی را که به معنای واقعی خالیم کند از همه چیز . بعد برگردم و وسط یک خیابان شلوغ آنقدر فریاد بزنم که  خالی شوم از همه چیز ،خالی از نادانی ها و دانائی هایم . بلند بلند بلند. بعد همه نگاهم کنند و من که سبک شده ام و خالی . مثل یک پر پرواز کنم و بخندم از ته دل . و بخواهم خواستنی شفاف .بی هراس . سرشار از سبکی یک لبخند.سرشار از تو که پروازی .پری می شوم در بال های تو که پروازی و می رویم به جایی که مهم نیست کجاست . مهم تویی که پروازی

۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

چکه سی و نهم ( خار)

حذف شد

۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

چکه سی و هشتم (خط خطی)

من درد نیمه تمام بودن پاره خط ها را حس می کنم. عشقم در یکی از زاویه های بی شمار این دنیا جا مانده است. هنوز یادم است که چگونه خطی عمود و بی رحم مرا دو نیم کرد. از سرزمین اعداد و شکل ها بیرونم کردند چون در فرمول ها جا نمی شدم. با این حال به جایی تعلق دارم . مثل بال که به پرنده تعلق دارد. من هم به جایی تعلق دارم که حسش می کنم. روزی یک خط واقعی را ملاقات خواهم کرد. خطی که واقعا بی نهایت باشد . من نماد خط زیاد داده ام ولی خط واقعی ندیده ام ، خطی که تا بی نهایت امتداد داشته باشد. اگر خط واقعیم را پیدا کنم با آن به جایی میروم که به آن تعلق دارم . به جایی که دل ها با هم زاویه ندارند و حقیقت به اندازه عدد پی پیچیده نیست . در سرزمین من حقیقت از فهم عدد یک ساده تر است . از دنیای دایره ها بیزارم. چرخیدن کار من نیست .خط من کجاست؟

۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

چکه سی و هفتم ( تیز می روی )

«تیز می روی جانا ترسمت فرو مانی» .  از ظهر تا حالا این مصرع  از ذهنم بیرون نمیره . نمی فهمم چرا این مصرع باید تو ذهنم تکرار بشه .دارم تلویزیون نگاه می کنم بعد ناخودآگاه می گم «تیز می روی جانا ترسمت فرو مانی» . ماه گرفتگی نگاه می کنم همینو زیر لب زمزمه می کنم. نمی تونم متوقفش کنم. دارم اینجا می نویسم تا شاید از شرش خلاص شم. یه چیز سنگین داره اتفاق میفته . حسش می کنم یه چیز مهیب . یه چرخش بزرگ . ممکنه لهم کنه یا نجاتم بده اما منطق زندگیم میگه همچین اتفاقی به زودی نمیفته . من تیز نمی رم هیچ وقت تیز نرفتم . همیشه میانه رو بودم . پس این کیه که تیز میره و فرو می مانه . کیه که اینقدر به من نزدیکه . که این مصرع خطاب به اونه ؟ از نزدیکانم هم هیچ کس تیز نمیره . شاید اصلا کلش مسخره است یه مصرعی رو یه نفر گفته و تو ذهنم مونده . خب چرا مصرع اول این بیت تکرار نمیشه ؟. تا جایی که یادم میاد هیچکس این شعر رو برام نخونده . شاید دارم شلوغش می کنم که وبلاگم پر بشه شاید هم نه . «تیز می روی جانا ترسمت فرو مانی» . امشب گرفتگی ماه و گرفتگی دل من همزمانه . یک تقارن کوچولوی دردناک . «تیز می روی جانا ترسمت فرو مانی» . می خوابم شاید خواب بهم بگه کی و چرا تیز میره و فرو می مانه . شب خوش

۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه

چکه سی و ششم ( متروک تر)

متروک مثل یک قطار قدیمی . مثل یک واگن سیاه از کارافتاده . مثل یک درخت خشکیده . مثل صحرائی که رنگ باران به خود ندیده است . و ناگهان باران . زندگی . صدای به حرکت درآمدن لکوموتیو. سیل . رویش گلها . بیابان غرق گل می شود . واگن ها به حرکت می افتند . کارگران هورا می کشند. روزهای شادی . گلها به بذر می نشینند. قطار به مقصد می رسد. گلها شروع به خشک شدن می کنند.قطار باز می گردد. اثری از دشت پر گل نیست . انبوهی از ماسه . قطار از کار افتاده. متروک تر . سوزان تر . صحرائی که از گذشته غمگین تر است و می گوید: کاش باران نباریده بود و . قطاری که زیرلب می گوید کاش لکوموتیو برای همیشه خاموش مانده بود.چرا امید، نا امید نمی شود؟