جمعه ۲۵ مهٔ ۲۰۱۲

چکه چهل وششم ( نگفتنی)

اگه تجربه ای ندارید که با کلمات نمی تونید بیانش کنید زندگی نکردید. آدم ها به اندازه تجربه هایی که قابل بیان نیستند زنده ان. اگه همه تجربیات تون رو می تونید بی کم و کاست واسه بقیه تعریف کنید و از حاصل کارتون رضایت دارید پس هیچ وقت زندگی نکردید. تجربیات معمولی و قابل بیان بد نیستند در نوع خودشان لازمند ولی خب زندگی نیستند. قراردادند مصالحه ای برای زندگی کردنند. ما به اندازه تجارب منحصر به فردمان آدمیم. همان هایی که برای گفتنشان دست به دامن هزار جور صنعت ادبی و تمثیل و استعاره می شیم و با تمام وجود به آنها حمله می کنیم و انگار نه انگار . تکان نمی خورند انگار هیچ ازشان نگفته ای . به همان بکری روز اول . بی خدشه عمیق رسوا کننده .

یکشنبه ۶ مهٔ ۲۰۱۲

چکه چهل و پنجم (ماندنی ها)

ماندن همیشه هم خوب نیست مثل رد شلاق روی پوست نرم. ماندن همیشه هم خوب نیست مثل رد چاله پر شده ای که سطح خیابان را زشت کرده است . زندگی با من هم عقیده نیست . برای او همیشه وجود داشتن بهتر از وجود نداشتن است. زندگی که احساس ندارد. قدرت دارد. من که احساس دارم قدرت ندارم. همیشه همینطور است به همین دلیل است که ماندن همیشه خوب نیست.ندیدم کسی را که احساس و قدرت را با هم داشته باشد. گاهی باید رفت. ولی کجا وقتی همه جا ماندن است. بروی هم به یک ماندن دیگر می رسی کم و بیش . همین است که زندگی قدرت دارد . زندگی می تواند همه چیز را ماندن کند.طوری که همه چیز و همه کس بوی ماندن بدهد حتی رفتن هم حتی مرگ هم بوی ماندن بدهد.خط های شکسته درهم.خط های شکسته گچی روی دیوار زمان. خط هایی در حسرت جدا شدن از دیوار. پیچیده به پای هم. غریب. رودخانه ای که دور خودش می چرخد به خیال دریا بودن. رودخانه ای محتاج تایید.رودخانه ای که قدرت ندارد. دریائی که احساس ندارد. ماهیگیران سرگشته در طوفان. هیچکس جایی نمی رود همه چیز ماندن است. طوفان و ساحل ندارد.همه چیز همانست که باید باشد ابدی ماندنی. تکیده. درهم. گره خورده. خسته. بسته. این امید لعنتی تمام نشدنی از کجای این دیوار و خط و رودخانه و دریای بی امید به من چسبیده است که رهایم نمی کند؟ شرمنده از امیدی که قانون، عرف، منطق، علم حکم می کنند که نباید باشد و هست. امید بار گرانی است. گره نخور ای خط در تقلای اشتراک گذاشتن بار طاقت فرسای امید. زمانه هم گرهت زد برو. اگرچه جایی برای رفتن نیست. همه چیز ماندن است ولی تو برو.

شنبه ۴ فوریهٔ ۲۰۱۲

چکه چهل و چهارم (دیوار)

میگن وقتی دیوار چینو می ساختن. زن یکی از کارگرا که به بیگاری گرفته شده بودن وقتی شوهرش می میره ، چنان فریادی میزنه که دیوار چین ترک می خوره. یه روز تمام این فریادهایی که نزدمو با هم جمع می کنم چنان فریادی می زنم که دیوار دنیا ترک بخوره.یه ترک سرتاسری بزرگ و بعد می شینم به نوری که ازین ترک رد میشه نگاه می کنم.بهش میگم کجا بودی رفیق؟ فهمیدی ما بدون تو چی کشیدیم پشت این دیوار لامصبی که خودمون ساختیمش. که نفهمیدیم چرا ساختیمش؟ هیچ فهمیدی آدما تو تاریکی پاشون رو می ذارن رو دل بقیه ؟ می دونی که اگه نور نباشه دل آدم می گیره؟ می دونی چند بار چشمامون به خاطر نبودنت خیس شد؟ بعد دیگه کاری ندارم تو این دنیا. فریادم رو زدم. دیوارمو ساختم. دیوارمو شکستم. نورو دیدم. یه نفس عمیق می کشم راحت میشم و خلاص

پنجشنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۱۲

چکه چهل و سوم ( بزرگ که شدم)

بزرگ که شدم مهندس میشم. مهندس ژنتیک بعد یه دونه از ژن این خاطره هاتو بر می دارم با دونه گندم پیوند می زنم تو همه دنیا پخش می کنم. تا گندم ها مثل خاطره هات بی نهایت رشد کنند همه جای دنیا رو پر کنند تا دیگه کسی نمیره از گرسنگی. قشنگه نه ؟ تازه یه کار دیگه هم می خوام بکنم. این بچه هایی که دیدی که هر چی بهشون می دی میگن ممنون. بعد یه لبخندی می زنند. هر چی می خوای ردشون کنی به پاهات می چسبن با یه لبخند معصومانه ای . نه من که اینجوری نیستم. یه بچه دیگه رو می گم. خب حالا گوش بده. اینا رو محکم می بوسم یه ژن ازشون بر می دارم یواشکی وقتی خوابی به تو پیوند می زنم. بله . وقتی خوابی میام می بوسمت بهت پیوند می زنم که هیچوقت نری همیشه پیشم باشی. به همین راحتی آخه من مهندسم با بوسه هم می تونم پیوند بزنم ژن ها رو. اگه بدونی چقدر زحمت کشیدم تا مهندس شدم.خیلی دود چراغ خوردم . می بینی سرفه می کنم قلبم می گیره مال دود چراغه. تو دود چراغ نخوردی، نباید بخوری اصلا. بی دود چراغ هم تن ظریفت خسته میشه زود. وقتی بزرگ شدم می تونم یه ژنی بردارم بهت پیوند بزنم که خسته نشی ولی خب اینکارو نمی کنم. آخه وقتی خسته میشی قشنگ میشی. خودت که خبر نداری. از هیچی خبر نداری. مهندس نیستی آخه. فرشته رو چه به این کارها. اینا کار مهندسه. هر فرشته ای باید یه مهندس داشته باشه که چیزهایی که نمی فهمه رو براش توضیح بده. و اونم با چشمای هاج و واج نگاه کنه و اصلا نفهمه، آخه نیاز نداره بفهمه که. بزرگ که شدم مهندس میشم ولی تو کوچولو بمون. بزرگ شدن سخته. آنقدر سخته که من وقتی داشتم بزرگ می شدم تمام تنم درد می کرد. دلت می گیره خیلی. وقتی آدم داره بزرگ میشه هی خواب می بینه که فرشته نداره که مهندس نیست که از ژن ها کاری برنمیاد. چرا اینجوری شدی خب؟ خوابه اینا همه اش خوابه اصلا واقعی نیست که . تو که بنا نیست بزرگ بشی من قراره بزرگ بشم بخند حالا. همینجوری بخند من برم بزرگ شم مهندس ژنتیک شم دنیا و فرشته ها رو نجات بدم. اگه صدای گریه اومد من نیستم ها. یه بچه دیگه است که صداش شبیه منه. اونم طفلکی داره بزرگ میشه ولی مثل من فرشته نداره. حالا بخواب یادت باشه قول دادی ها. چه فرشته حرف گوش کنی فداش :)

چهارشنبه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲

چکه چهل و دوم (حجم)

اول که شدی دوم شدن به چشمت نمی آید. عاشق که شدی احساس های دیگه به چشمت نمی آید. این حجم عشقه که مهمه نه معشوق و نه عاشق. بنابرین وقتی به یه حجم خاص از عشق رسیدی دیگه حجم کمتری راضیت نمی کنه. عاشق که شدی محکومی به دویدن به دنبال عشق. نه الزاما به دنبال معشوق بلکه به دنبال عشق. و دویدن به دنبال عشق هم بی فایده است. چون با دویدن نمی رسی . ممکنه زندگی معمولی بکنی ولی تا تنها شی دلت پر می کشه به سمت عشق. و هر چی هم توی این دل لعنتی بریزی پرش نمی کنه جز عشق. این که واژه عشق یک واژه دستمالی شده است غم انگیزه. ازونجا که عشق یه حالت عمیقا درونیه هر واژه دیگه ای هم که جاش بذاری همین بلا سرش میاد. عشق آدم ها و واژه ها رو با هم از کار میندازه و در عین حال باعث زایش کلمه ها میشه. عشق از کسی دریغ نشده و در عین حال هیچ کس به اندازه کافی ازش نداره.. اینا رو چرا میگم؟ نمی دونم

پنجشنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۱۱

چکه چهل و یکم ( باران)

باران بارید. مرد چترش را باز کرد. باران اصرار کرد مرد چترش را نبست. مرد از سرمای خیس شدن می ترسید. باد به کمک باران آمد و چتر مرد را دزدید. مرد خیس شد دیوانه شد محو باران شد. باران رفت مرد نتوانست برود. افتاب شد . مرد خیس ماند،هرگز خشک نشد. مرد دیوانه وار می لرزید. به او خندیدند. دلشان برایش سوخت. به خانه اش بردند. برایش هزار چتر خریدند. مرد خشک نشد. مرد خیس بود و می لرزید. در اتاق بدون پنجره ای که رنگ باران را نمی دید، مرد باران شده بود. برای باران و باد شوخی بود برای مرد زندگی . همه لرزیدن های عالم ازینجا شروع می شوند. زندگی مردی که خشک نمی شود و آه کشیدن بلد نیست، خیلی کوتاه است

شنبه ۶ اوت ۲۰۱۱

چکه چهلم (پر)

گم می کنم معنای کلمات را . مرز دل و عقل و عشق و خوب و بد برایم محو می شود. تبدیل می شوم به خواستن . یک خواستن شفاف با چاشنی دلهره و بی دفاعی . نه یک خواستن گستاخانه و تیز . یک خواستن نرم مثل پرواز یک پر . می ترسم از فرو افتادن پر . ولی نه آنقدر که از پروازش لذت می برم . و حاصل این معادله محو شدن من است در پرواز در بی دفاعی . نه گناهم را می پذیرم نه بی گناهیم را. دلم می خواهد یک سیم باشم به دست یک نوازنده ماهر که بنوازد و من بلرزم و بخوانم بی اختیار . بدون ملاحظه بدون پاسخ گوئی . بی هراس از بریدن و ناکوک بودن . دلم می خواهد بروم و یاد بگیرم فریادی را که به معنای واقعی خالیم کند از همه چیز . بعد برگردم و وسط یک خیابان شلوغ آنقدر فریاد بزنم که  خالی شوم از همه چیز ،خالی از نادانی ها و دانائی هایم . بلند بلند بلند. بعد همه نگاهم کنند و من که سبک شده ام و خالی . مثل یک پر پرواز کنم و بخندم از ته دل . و بخواهم خواستنی شفاف .بی هراس . سرشار از سبکی یک لبخند.سرشار از تو که پروازی .پری می شوم در بال های تو که پروازی و می رویم به جایی که مهم نیست کجاست . مهم تویی که پروازی