۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

چکه پنجاه و هفتم (هی العزیز)

وقتی بارون میاد تو عزیزی. وقتی تلفن بوق اشغال می زنه عزیزی . وقتی سربازهای پادگان پست شون رو عوض می کنند تو عزیزی. وقتی سال تحویل میشه عزیزی. وقتی هستی عزیزی. وقتی نیستی عزیزی. مثل چشمه که ابش قطع نمیشه عزیز بودن تو هم تموم نمیشه. آدم ها نگات می کنند تا بفهمن اونقدر خاص هستی که عزیز باشی یا نه. نمی فهمن که خاص و عام مهم نیست وقتی اینقدر عزیزی.
زندگی واقعی از وقتی شروع می شه که عزیز یکی بشی یا یکی عزیزت بشه. وقتی تو رد میشی عزیز بودن فضا رو پر می کنه . عزیز بودنتو نفس می کشم. یه روز ازت می پرسم چطور اینقدر عزیز شدی نه برای اینکه جواب بگیرم برای اینکه پرسیده باشم. پرسیدنش خوبه. آدم از عزیزش هر چی بپرسه خوبه. هی العزیز

۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

چکه پنجاه و ششم (جور)

خدا درو با تخته جور می کنه . من نه درم نه تخته . آدمم. آدم غریبی هستم . نخواستم که غریب باشم . غریب دنیا اومدم هرچی تلاش کردم آشنا بشم غریب تر شدم. ولی جور می شم. اگه جور شدن خوب باشه جور می شم. جایی که همه غریبند ، غریب بودن ساده است . جایی که همه آشنان غریب بودن سخته . آدم ها به شهرهای بزرگ میان تا کمتر غریبه بودن شون به چشم میاد. شهر های کوچیک غریب بودنو توی چشمت فرو می کنند. یه سریا هم غریبگی شون تو هر شهری توی چشم شون فرو میره. تقصیر شهرها هم نیست. تقصیر خودشون هم نیست ، تقصیر خدا هم نیست. تقصیر غریب بودنه . یه سری غربت ها هستند چاره شون یه آهه . یه سری غربت ها چاره شون دو آه پشت سر هم و عمیقه. یه سری غربت ها هست به آب کر وصلند. آه ها علاج شون نمی کنند. گاهی آدم توی خودش هم غریبه. تو تنهایی خودش هم غریبه .
غربت صدای رسائی داره . رساتر از داوود نبی. غریب که باشی غریب بودنت از هزار کیلومتری داد می زنه. حتی وقتی زیر هزار جور ماسک پنهانش می کنی . یکی ازون دور بلند میشه میگه آقا غریبی .
هو الغریب. غریب باید بلد باشه نفس عمیق بکشه وگرنه کارش تمومه. نفس عمیق آدمو روئین تن می کنه . روئین تن میشی ولی هنوز دردو حس می کنی. اسفندیار خسته بود از روئین تن بودن . نمی مرد و درد می کشید. اومده بود که رستم بکشدش. رستم هم خسته بود ولی روئین تن نبود و نمی خواست بمیره. اسفندیار هم غریب بود. میشه فره ایزدی داشت و غریب بود.
غریب ها جور نمی شن. چون در نیستند، تخته نیستند، آدم هم نیستند.

۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

چکه پنجاه و پنجم ( ماهی)

ماهی گفت دست به دستم کنید برسم به دریا. کرکس قهقهه بلندی زد و گفت : آره دست به دستش کنید. یه نفس عمیق بکش راهی نمونده 200 کیلومتر دیگه . ماهی گفت: صداشو می شنوم. عقرب گفت: آفتاب کویر همینه . دیوونه می کنه من که عقربم تحملشو ندارم تو که اصن مال اینجا نیستی و آفتاب ندیده ای : ماهی گفت: من قویم. دووم میارم. مار گفت: همه همینو میگن. تو از کدوم گوری اومدی؟ ماهی گفت: از دریا. کاکتوس گفت: دریا چه خریه؟ کرکس گفت: دریا خر نیست. یه جای دوره پر آب . من دیدمش خیلی بزرگه. کاکتوس گفت: هیچی از کویر بزرگ تر نیست. ماهی بالا پایین می پرید می گفت: زود باشید باید به دریا برسم. کاکتوس گفت: چرا نمی خوریدش؟ راحتش نمی کنید؟ مار گفت: من ازین چیزها نمی خورم.عقرب گفت: منم . کرکس گفت: من می خورم ولی اول باید بمیره بعد. ماهی به کرکس گفت: تو که دریا رو دیدی منو ببر اونجا. کرکس گفت: من لاشخورم . غذامو ببرم تو دریا ولش کنم که چی ؟ ماهی گفت: اگه تو افتاده بودی توی دریا تا ساحل می رسوندمت. کرکس گفت: نمی تونستی. ضمنا تو نمی تونی کرکس بخوری ولی من می تونم تو رو بخورم. ضمنا به هر حال بخوام ببرمت هم نمی رسی.به طور طبیعی بمیر ماهی جان. ماهی گفت: به طور طبیعی؟ یه ماهی وسط کویر طبیعیه؟ مار گفت: نه. ولی مردن وسط کویر خیلی طبیعیه. کاکتوس گفت: فرار کنید آدم ها. کرکس و عقرب و مار فرار کردند. یه ماشین که عکس ماهی های شاد توی دریا روش بود با سرعت و گرد وخاک نزدیک شد. درست جایی که ماهی افتاده بود،ترمز کرد. ماهی که نفس های آخرشو می کشید رو از روی شن داغ برداشت و توی محفظه عقبش که عکس دریا توش بود انداخت.عقرب گفت: دریا اینه؟. کرکس گفت : نه . اون تو هیچ آبی نیست.اون تو فقط یخه. دریا رو که نمیشه ورداشت آورد اینجا. خیلی دوره .غذای خوشمزه مون رو برد آدم لعنتی. مار گفت: یخ چیه؟ کرکس گفت : ول کن بابا هیچی.کاکتوس گفت: اسمش چی بود؟ عقرب گفت: ماهی . کاکتوس گفت: نه منظورم اونجاییه که می خواست بره. کرکس گفت: آهان! دریا

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

چکه پنجاه و چهارم ( قورباغه و آینه )

یه بچه شیطون ناقلائی هم بود بچه قورباغه ها رو انداخت تو یه آکواریوم آیینه دار. بعد اینا دگردیسی خودشون رو با چشم می دیدند. می دیدن دمشون داره آب میشه دست و پا درمیارن. می دیدن بچگیشون داره ناپدید میشه . وقتی تو طبیعت رهاشون کرد بچه هه. یه نژاد قورباغه ازینا بوجود اومد به اسم قورباغه غصه خور. از نظر فیزیکی مثل بقیه قورباغه ها هستند ولی اینا بلند قور قور نمی کنند قور قورشون شبیه یه آه می مونه. تو چشاشون هم یه غمی هست از بزرگسالی

۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

چکه پنجاه و یکم ( به رعد و برق که نمی ترساندم)

چریک هایی که در زندان از چریک بودن پشیمان می شوند، در حسرت معمولی بودن در فکر ایامی که می توانست خیلی معمولی باشد و نیست. در خلوت یک سلول انفرادی که قبر را به یاد می آورد. گام های لرزان یک بی پناه زیر باران در فرار از خیس شدن ، بی پناهی با سرما چند برابر می شود، یک بی پناه تنهای خیس سینه پهلو کرده فاجعه است.اینکه ماشین های لوکس بیشتر گل می پاشند بی حکمت نیست. گاهی همین گل پاشیدن ها به یک موجود تنها، آدم های افسرده توی ماشین را می خنداند. درین دنیا همه چیز حکمتی دارد. از افسردگی تا خنده از مازراتی تا ژیان. در زندگی همیشه رعد و برقی هست مهیب که شنیده نمی شود اما همیشه هست . همه جای زندگی خطر برق گرفتگی وجود دارد.باور نکردنی است که در جهانی که عشق از اکسی توسین ناشی می شود صاعقه زدگی اینقدر آمار پایینی دارد.چریک ها و بی خانمان ها صاعقه ای را دوست دارند که خاکستر کند، بی نیاز از کفن و دفن آنی سریع مثل بسته شدن شاتر دوربین. مرگی اسطوره ای. اسطوره را هر جای این دنیای معمولی که دفن کنی مثل دریائی که جنازه را پس می زند ، از زندگی عادی بیرون می زند. عادی نبودن به مثابه یک نفرین . عادی بودن هم به مثابه یک نفرین. بودن به مثابه سعادت . بودنی که فقط بودن باشد نه عادی نه غیرعادی. گرومپ تخلیه الکتریکی بار بین دو ابر. تسلیم قطره ها در برابر جاذبه یک خیابان گلی. تمام

۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

چکه پنجاهم ( عزای مرگ)

تمام فرایند و مراسم عزاداری واسه اینه که عزاداری نکنی . یعنی اینکه یادت بره که طرف مُرده. که بدوی واسه مسجد واسه قبر دنبال پول باشی ببینی مردم سیر شدن یا نه . مراسم با آبرو برگزار شده یا نه . آنقدر درگیر بشی که اصل مرگ کمرنگ بشه . جز وقتی که جنازه رو می بینی یا تدفین رو که چند دقیقه بیشتر نیست مرگ یه دستاویزه واسه یه سری مراسم که مرگو از یادت ببرند. وقتی کنار قبر همه شهادت میدن که بله آدم خوبی بود این که مرد. با صدای بلند هم می گن چقدر مسخره و مبتذله .این زندگی خطی که آخرش سر قبر همه میرن و به مصنوعی ترین شکل ممکن میگن شهادت می دیم که آدم خوبی بود. با این همه درد و خنده های لحظه ای به این شکلی که تو ذهن آدم های معمولیه به چه درد می خوره ؟ این که یه عمر تلاش کنی زنده بمونی، نهایتش مال جمع کنی یا ثواب جمع کنی یا هر چیز دیگه ای که جمع کردنیه و آخرش بمیری چقدر مبتذل و مضحکه . چقدر ما جون می کنیم تا این داستان مضحک رو شکل بدیم که وقتی مردیم بگن شهادت می دیم آدم خوبی بود؟ چقدر زندگی نکردیم از ترس مردم؟ چقدر جلوی زندگی کردن بقیه رو گرفتیم تا آخرش یه خط بدون عمق بشیم که دفنش می کنند. اگه کاری نکنیم که عمیقا دوستش داریم و پاش واینسیم هزینه ندیم نجنگیم زندگی مون چقدر چقدر چقدر مسخره میشه . هزار جور بهانه هست واسه اینکه معمولی باشی اگه با باور مسخره زندگی بدون مرگ زندگی کنی . اگه بدونی می میری می فهمی باید بمونی و بجنگی . بین غصه های من مرگ خودم غصه مهمی نیست. از چطور مردن شاید بترسم ولی از مردن نمی ترسم. گاهی دوستش دارم رفیقمه. یه خوبی مرگ اینه که وقتی به سمتش میری زندگی حسودی می کنه و بهت نزدیک میشه لوس می کنه خودشو نازتو می کشه و بعد به محض انکه از فکر مرگ دربیائی روز از نو و روزی نو . یه آدم دلتنگ خسته نمی تونه راجع به مرگ درست فکر کنه پس انتظار زیادی ازین نوشته نداشته باشید.

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

چکه چهل و نهم ( ترک خورده )

آدم هایی که می شناخته فرو ریختند ، عصبانیه می فهمم دلیل عصبانیتشو ولی خودشو نمی فهمم. کسانی که فرشته تصور می کرده الان در نظرش پر از گناهند ولی واقعا نه اون موقع فرشته بودندنه حالا پر از گناهند. دنیاش ترک خورده و وقتی که دنیات ترک می خوره برات مهم نیست چقدر حق داری . آدمی که دنیاش ترک خورده مثل ماریه که پوست انداخته بی دفاع خطرناک. مهم نیست چطور دنیات ترک می خوره ، سرگردون میشی نمی دونی چکار باید بکنی چکار می تونی بکنی . نه توانشو داری دنیاتو بسازی نه می تونی توی دنیای ترک خورده زندگی کنی. با کسی که دنیاش ترک خورده باید همدردی کرد. حتی اگه مثل من و اون صمیمی هم نباشید. دنیای منم ترک می خوره یه روز. این غیر قابل اجتنابه ترک های بزرگی سر برخواهند آورد چون ما پنهانی زندگی می کنیم. چون نمی خوایم ببینیم که دیگران جور دیگه ای زندگی می کنند.