۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

چکه چهلم (پر)

گم می کنم معنای کلمات را . مرز دل و عقل و عشق و خوب و بد برایم محو می شود. تبدیل می شوم به خواستن . یک خواستن شفاف با چاشنی دلهره و بی دفاعی . نه یک خواستن گستاخانه و تیز . یک خواستن نرم مثل پرواز یک پر . می ترسم از فرو افتادن پر . ولی نه آنقدر که از پروازش لذت می برم . و حاصل این معادله محو شدن من است در پرواز در بی دفاعی . نه گناهم را می پذیرم نه بی گناهیم را. دلم می خواهد یک سیم باشم به دست یک نوازنده ماهر که بنوازد و من بلرزم و بخوانم بی اختیار . بدون ملاحظه بدون پاسخ گوئی . بی هراس از بریدن و ناکوک بودن . دلم می خواهد بروم و یاد بگیرم فریادی را که به معنای واقعی خالیم کند از همه چیز . بعد برگردم و وسط یک خیابان شلوغ آنقدر فریاد بزنم که  خالی شوم از همه چیز ،خالی از نادانی ها و دانائی هایم . بلند بلند بلند. بعد همه نگاهم کنند و من که سبک شده ام و خالی . مثل یک پر پرواز کنم و بخندم از ته دل . و بخواهم خواستنی شفاف .بی هراس . سرشار از سبکی یک لبخند.سرشار از تو که پروازی .پری می شوم در بال های تو که پروازی و می رویم به جایی که مهم نیست کجاست . مهم تویی که پروازی

۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

چکه سی و نهم ( خار)

حذف شد

۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

چکه سی و هشتم (خط خطی)

من درد نیمه تمام بودن پاره خط ها را حس می کنم. عشقم در یکی از زاویه های بی شمار این دنیا جا مانده است. هنوز یادم است که چگونه خطی عمود و بی رحم مرا دو نیم کرد. از سرزمین اعداد و شکل ها بیرونم کردند چون در فرمول ها جا نمی شدم. با این حال به جایی تعلق دارم . مثل بال که به پرنده تعلق دارد. من هم به جایی تعلق دارم که حسش می کنم. روزی یک خط واقعی را ملاقات خواهم کرد. خطی که واقعا بی نهایت باشد . من نماد خط زیاد داده ام ولی خط واقعی ندیده ام ، خطی که تا بی نهایت امتداد داشته باشد. اگر خط واقعیم را پیدا کنم با آن به جایی میروم که به آن تعلق دارم . به جایی که دل ها با هم زاویه ندارند و حقیقت به اندازه عدد پی پیچیده نیست . در سرزمین من حقیقت از فهم عدد یک ساده تر است . از دنیای دایره ها بیزارم. چرخیدن کار من نیست .خط من کجاست؟

۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

چکه سی و هفتم ( تیز می روی )

«تیز می روی جانا ترسمت فرو مانی» .  از ظهر تا حالا این مصرع  از ذهنم بیرون نمیره . نمی فهمم چرا این مصرع باید تو ذهنم تکرار بشه .دارم تلویزیون نگاه می کنم بعد ناخودآگاه می گم «تیز می روی جانا ترسمت فرو مانی» . ماه گرفتگی نگاه می کنم همینو زیر لب زمزمه می کنم. نمی تونم متوقفش کنم. دارم اینجا می نویسم تا شاید از شرش خلاص شم. یه چیز سنگین داره اتفاق میفته . حسش می کنم یه چیز مهیب . یه چرخش بزرگ . ممکنه لهم کنه یا نجاتم بده اما منطق زندگیم میگه همچین اتفاقی به زودی نمیفته . من تیز نمی رم هیچ وقت تیز نرفتم . همیشه میانه رو بودم . پس این کیه که تیز میره و فرو می مانه . کیه که اینقدر به من نزدیکه . که این مصرع خطاب به اونه ؟ از نزدیکانم هم هیچ کس تیز نمیره . شاید اصلا کلش مسخره است یه مصرعی رو یه نفر گفته و تو ذهنم مونده . خب چرا مصرع اول این بیت تکرار نمیشه ؟. تا جایی که یادم میاد هیچکس این شعر رو برام نخونده . شاید دارم شلوغش می کنم که وبلاگم پر بشه شاید هم نه . «تیز می روی جانا ترسمت فرو مانی» . امشب گرفتگی ماه و گرفتگی دل من همزمانه . یک تقارن کوچولوی دردناک . «تیز می روی جانا ترسمت فرو مانی» . می خوابم شاید خواب بهم بگه کی و چرا تیز میره و فرو می مانه . شب خوش

۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه

چکه سی و ششم ( متروک تر)

متروک مثل یک قطار قدیمی . مثل یک واگن سیاه از کارافتاده . مثل یک درخت خشکیده . مثل صحرائی که رنگ باران به خود ندیده است . و ناگهان باران . زندگی . صدای به حرکت درآمدن لکوموتیو. سیل . رویش گلها . بیابان غرق گل می شود . واگن ها به حرکت می افتند . کارگران هورا می کشند. روزهای شادی . گلها به بذر می نشینند. قطار به مقصد می رسد. گلها شروع به خشک شدن می کنند.قطار باز می گردد. اثری از دشت پر گل نیست . انبوهی از ماسه . قطار از کار افتاده. متروک تر . سوزان تر . صحرائی که از گذشته غمگین تر است و می گوید: کاش باران نباریده بود و . قطاری که زیرلب می گوید کاش لکوموتیو برای همیشه خاموش مانده بود.چرا امید، نا امید نمی شود؟

۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

چکه سی و پنجم ( آشنایی)

گفت: تا کجا ؟ گفتم : ناکجا . خندید . رفتم چون خندید . اگر نمی خندید غربیه می ماند. خندید و آشنا شد. آشنائی اتفاق بزرگی است .  خدا آشناست و آشنائی را دوست دارد. آشنای من موجود غریبی است .آشنای من روی زمین است تا با هم آسمان را مرور کنیم  .هیچ آشنائی غریبه نمی شود این را خدا قبل از آفرینش جهان گفت . وقتی نه جهانی بود و نه کلامی و نه پیامبری . خدا به پژواک صدایش گوش داد و آشنایی متولد شد.دلم می گیرد از غریبگی اسکناس ها . از غریبگی تن ها . از غریبگی نام ها . خدا آشناست ولی غریبه ها را هم دوست دارد. و من در میان این همه اسکناس و نام و تن در پی آشناییم . آی غریبه در مبند .خدا آشناتر از آنست که خدا باشد. آن که باید بشنود می شنود و آن که باید ببیند می بیند. غریبه ای در میان نیست . عشق و لبخند و بهشت طعم آشنائی می دهند.عشق آشناتر از آن است که وصف شود.

۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه

چکه سی و چهارم ( کائنات )

به آسمان نگاه می کنم . به گذشته ستاره ها و نه به ستاره ها. به ستاره هایی که میلیاردها سال پیش نابود شده اند ولی من اکنون می بینمشان . و دلم می گیرد که نوری ندارم . که هیچکس گذشته من را نگاه نمی کند. دلم سیاهچاله ای می خواهد برای پنهان شدن . قایم موشک زندگیم سیاهچاله کم دارد. روحم مثل یک کوتوله سفید سنگین است . هر ذره اش هزاران تن وزن دارد. جد من یک شهاب سنگ یخی بوده است می بارم و خاموش می شوم . فوران یک ذره ام . یخی که آتش می گیرد و نور می دهد . نوری که پشت سرش را روشن می کند و نه روبرویش را . پس به کاری نمی آید. اسباب تفریح آدمیان است. سرگردان است . از گشتن خسته ام .میان این همه ستاره و کهکشان و اشعه کیهانی یافتن تو معجزه ای است عظیم تر از مهبانگ . جاذبه در حضور تو جاذیه ای ندارد. درخشان ترین ستاره ها بی تو تاریکند . بیهوده در جهان های موازی پنهان می شوی پیدایت میکنم و در آغوشت می کشم آنچنان که جهان به احترام مان بایستد و دست از انبساط پایان ناپذیرش بردارد . بیهوده جهان را منبسط نکن .بیهوده ستاره ها را منفجر نکن . من به کمتر از تو راضی نمی شوم . بگذار جهان و عظمتش برای دانشمندان  باقی بماند . بگذار فاتحین کهکشان ها را فتح کنند من تو را می خواهم که نور نورهایی . بی تو من تاریکم با من باش.