و خداوند زمان را آفرید
و راه را آفرید تا زمان معنا پیدا کند
و انسان را آفرید تا راه معنا داشته باشد
و دل را آفرید تا انسان معنا پیدا کند و
و عشق را آفرید تا دل معنا داشته باشد
و تمام قدرت و جلالش را به دل بخشید تا عشق معنا پیدا کند
و آنگاه که از کار معنا دادن به جهان فارغ شد با آسودگی به جهان نگریست و دید که نه زمانی وجود دارد نه راهی نه انسانی نه دلی نه معنایی نه اوئی . فقط عشق بود و عشق . و از آفریدن چیزهایی که وجود نداشتند ، دست کشید و عاشق عشق شد چون تنها چیزی بود که واقعا وجود داشت و آنگاه فهمید که عشق هم سالهاست که عاشق اوست . و عاشق و معشوق و عشق گم شدند در آفرینشی که آفرینش نبود و فقط بهانه ای بود برای عشقبازی
و راه را آفرید تا زمان معنا پیدا کند
و انسان را آفرید تا راه معنا داشته باشد
و دل را آفرید تا انسان معنا پیدا کند و
و عشق را آفرید تا دل معنا داشته باشد
و تمام قدرت و جلالش را به دل بخشید تا عشق معنا پیدا کند
و آنگاه که از کار معنا دادن به جهان فارغ شد با آسودگی به جهان نگریست و دید که نه زمانی وجود دارد نه راهی نه انسانی نه دلی نه معنایی نه اوئی . فقط عشق بود و عشق . و از آفریدن چیزهایی که وجود نداشتند ، دست کشید و عاشق عشق شد چون تنها چیزی بود که واقعا وجود داشت و آنگاه فهمید که عشق هم سالهاست که عاشق اوست . و عاشق و معشوق و عشق گم شدند در آفرینشی که آفرینش نبود و فقط بهانه ای بود برای عشقبازی